close
تبلیغات در اینترنت
داستان و طنز کوتاه

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

 

داستان و طنز کوتاه

 

 

 

بشنو از نی چون حکایت میکند                                                            

                                                   ازجدایی ها شکایت میکند

 

این داستان یا خاطره مربوط میشه به سالها پیش وقتی که تازه خط تلفن راه افناده بود وداشتن تلفن خودش به کلاسی بود ماهفت  تاخواهربودیم چهارتا از خواهرام ازدواج کرده بودن ومن ودوتااز خواهرام مجرد بودیم اون روز قرار بود خط تلفن مون رو وصل کنند ومااز صبح منتظر زنگ تلفن بودیم که قرار بود از مخابرات بزنند خونه ما خواهر بزرگم همه کاره بودو دوست داشت منو وخواهر کوچیکم دخالتی در کار اون نداشته باشیم خلاصه حوصله ما از انتظار به سر رفت دادوبیدادمادرمون که همش میگفت واسه چی کاروزندگیتون وول کردین وچسبیدین به این تلفن پاشین کاراتون وبرسین ظهر شد  از جابلندشدیم وهر کسی پی کارش رفت کمی نگذشته بود که در خونه رو زدند وخواهر بزرگم برای باز کردن در رفت منو خواهر وسطیم یه نقشه ی تازه کشیدیم که ااذیت وازارهای خواهر بزرگمو جواب بدیم ساعتئ کوکی که داشتیم اوردیم وروی ساعت دوازده تنظیم کردیم ودوتایی رفتیم دم در کنار خواهرم ودختراهای همسایه وایستادیم وشروع کردیم به حرف زدن  مدتی گذشت من که کوچیکتر از خواهرای دیگم بودم همش از دختر همسایه می پرسیدم ببخشین ساعت چنده واون با صبروحوصله جواب میداد قلبم به شدت میزد وصدای طپش قلبم رو میشنیدم همش میگفتم نکنه عصبانی بشه منو بزنه خلاصه  ساعتی نگذشته بود که ناگهان صدای زنگ ساعت شروع به نواختن کرد چشمتان روز بد نبینه خواهر بزرگم که گرم صحبت بود ودر مورد داشتن تلفن افه میومد باشنیدن صدای ساعت انچنان از جاپریدومارو به کناری پرت کردو ازروی پله ی جلوی در پرید وگوشی تلفن وگرفت که یه دونده ی ماراتون نمیتونه بااین سرعت بدوه الو الو الو بفرمایین این صدای خواهرم بود من وخواهردیگم بالا سرش واستادیم هرهر داریم می خندیم خواهر م چندتاالو که گفت متوجه شد بااینکه گوشی رو برداشته صدای زنگ قطع نمیشه تازه متوجه شد ای وای چه کلاه بزرگی سرش رفته نگاهی پراز خشم ونفرت به سمت من وخواهرم انداخت ودید ماچه جوری داریم میخندیم خون خونش ومیخورد از جاکه بلند شد من فهمیدم که دیگه فرصتی نمانده که مورد حملات خواهرم قرار گیرم فراررابر قرار ترجیح داده اما خواهر وسطیم که خیلی محکم وایستاده بودو هنوز میخندید مجبور بود تن به یک جنگ تن به تن بدهد ومن از مخفیگاهم شاهد جنگ انها بودم ولی واقعا بگویم هردو حریف هم بودند وحسابی حال هم وجا اوردند اگر دخالت مادرم نبود ان دو همدیگررا میکشتند از ان روز به بد این یک خاطره ی شیرینی برای ماسه خواهر شد وهروقت دور هم هستیم این خاطره را مرور میکنیم وبه بچگی مون میخندیم واقعا اون دوران یکی از شیرینترین لحظات زندگیم بود که هیچوقت فراموشش نمیکنم

 

 




درباره : داستان , داستان کوتاه ,
برچسب ها : داستان و طنز کوتاه , داستان , داستان کوتاه , طنز , طنز کوتاه , طنز شیرین , شیرین ترین طنز , داستان کوتاه طنز , داستان های طنز ,
بازدید : 55
[ چهارشنبه 22 بهمن 1393 ] [ 13:23 ] [ نویسنده : سدابه ] | نظرات ()
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط امین در تاریخ 1393/11/24 و 14:28 دقیقه ارسال شده است

سلام واقعا عالی بود حسابی تو خونه خندیدم من که اولین بارم بود شنیدم این ماجرا رو




.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • تا نیوز